سیدعلی سیدعلی ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

نی نی الهی من

خبردار شدم...

1391/8/6 8:09
نویسنده : مامانی
1,134 بازدید
اشتراک گذاری

بامداد روز یکشنبه، شانزدهم مهر به تهران رسیدیم که روز 28 پریم بود. تا شنبه ی آینده یعنی 22 مهر که 35 پری بود صبر کردم. صبح یواشکی یک بیبی چک گذاشتم، منفی بود. راستش یه هاله خیلیییییییییی کمرنگ رو دومی افتاده بود که در حد توهم بود. بیبی چک را انداختم تو سطل زباله و رفتم سراغ کارام.

تو اینترنت یه سرچی کردم در مورد بیبی چک، دیدم یه عده تو نینی سایت همین هاله خیلییییییی کمرنگی که به سختی دیده میشد را دیده بودن و باردار بودن، یهو با خوندنش مو به تنم سیخ شد. دو ساعتی از صبح گذشته بود. رفتم سراغ سطل و بیبی چک را درآوردم، واااااااای خط دوم پررنگ شده بود تعجب

بی اختیار اشک تو چشلم جمع شد و به گریه افتادم و سجده شکر به جا آوردم. قلبم به تپش افتاده بود. یعنی من مامان شدم؟! بعد رفتم رو کاتالوگ بیبی چک رو خوندم دیدم گفته بعد از 10 دقیقه دیگه نتیجه معتبر نیست. ولی یه حسی بهم میگفت مامان شدم. به بابایی زنگ زدم گفتم بیبی گذاشتم منفی بود، دو تا دیگه بخر. عصری بابایی دو تا بیبی چک خریده بود دونه ای 4600 تومان!!!!!! اون قبلی را 5 ماه پیش خریده بودیم 1500 تومان! خلاصه بابایی گفت دیگه گرون شده، الکی نزار تا جمعه صبر کن بعد بزار.

اما من که دلم طاقت نمی آورد، دیگه تا سه شنبه صبر کردم، صبح سه شنبه 25 مهر که میشد 38 پری، وقتی برای نماز بیدار شدم، یواشکی یه بیبی چک گذاشتم. بلههههههههههه +++++++++++++ بووووووود. تعجبواااااااااای دلم میخواست جیییییییییغ بکشم اما خودم را کنترل کردم. میخواستم آزمایش هم بدم و خیالم راحت شه، بعد به بابایی خبر بدم. از شانس من بابایی اون روز میخواست بره دانشگاه و ماشین را میبرد. من هم به بهانه کار بانکی با بابایی رفتم بیرون. بابایی منو جلوی بانک پیاده کرد و کلی پیاده رفتم تا به آزمایشگاه رسیدم. گفتم میخوام یه آزمایش بارداری بدم. فکر میکردم نیم ساعت بعد جواب میدن، اما گفتن ساعت 14:30 آماده میشه. منم رفتم خونه و لحظه شماری کردم تا ساعت مقرر. ساعت 14:30 زنگ زدم آزمایشگاه پرسیدم جواب آزمایشم آماده است، گفت بله. گفتم میشه بگید مثبته یا نه؟ گفت: نه! باید بیاید بگیرید.

خلاصه ما هم که قلبمون از دهنمون داشت می اومد بیرون، را افتادیم به سمت آزمایشگاه. +++++++++++++++ بود، بتام 179 بود و بالای 20 + بود. خدایاااااااااااااا شکرت، هزار هزار مرتبه شکرت خدای مهربونم، یعنی من مامان شدم؟! دوباره اشک تو چشام حلقه زد و طی راه همه ش اشک شوق ریختم. دل تو دلم نبود که هر چه زودتر به بابایی خبر بدم ولی میخواستم سورپرایزش کنم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

الهام
30 بهمن 91 16:46